آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

آراد قلب مامانی

ایشون

سلام گلم چند وقتی بود نبودم .اخه ماشاالله بزرگتر شدی و تموم وقتم رو پر کردی .تا شب میشه مثل مرده خواب اود میشم و نمیتونم بیام نت. از این روزای ارادی بگم  روز پدر از طرف مامان ی کادو گرفت دمپایی پلاستیکی  چون اونم مرده دیگه * بزرگ مرد کوچک * خیلی دلش میخاد گنده گنده حرف بزنه.مثلا وقتایی که باباش کار داره و نمیتونه گوشیش رو جواب بده اراد خیلی با طمِعنینه جواب میده و دوستاش که خیلی از اراد خوششون میاد از اراد میپرسن شما کی هستین؟؟؟ در جواب بهشون میگه پسرشون  هستم ایشون این ا یشون خیلی مهمه و حتما این عبارت رو تقریبا برای همه به کار میبنده و منم کلییییییییییی ذوق میکنم از فراست پسر گلش ...
29 خرداد 1392

کوله بار خاطرات زمستانی ما

اول سلام میگم خدمت دوستای گلم و پسر عزیز تر از جونم. مرسی از اینکه به ما سر میزدین و دست خالی بر میگشتین. حالا تعریف میکنم نبودنم رو ماجرای ما از موقعی شروع شد که اراد عزمش رو جزم کرد و رفت خونه مامانم اینا با مامان بزرگ و بابا بزرگش بخوابه.٣بار با اونا موند وبعد از اون من (مامی اراد)  انفلوانزای شدید نوع A گرفتم اول بیماری اراد با بابام موند و این در حالی بود که مامانم تهران منزل داداشم بودن. بعد 3 روز مامان برگشت و گفت اراد یکم تب داره باباش اراد و برد دکتر وبل کمی دارو خوب شد. اما من چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر روز بدتر میشدم بد و بدتر تب بالای 42 درجه هر روز کلی سرم و امپول و از این جور حرفا خلا...
18 اسفند 1391

اولین جدایی مادر و فرزند

جدایی چقدر سخته چه یک شب  چه هزار شب............... دلم میخواد نازت کنم  بوست کنم تو بغلت اروم شم گل من تنهام کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب بخواب عزیزکم الان ٤:٣٠ دقیقه صبحه و من منتظر زنگ مامانم نشستم که بگه اراد منو میخواد بعدا نوشت : اون شب اراد با وفا نه تنها برام گریه نکرده بلکه فرداشم رفتم بیارمش با من دعوا میکنه من امشبم با حاج مامان و بابام میخوابم. نگران من نباش مامان ....!!!!!!! جای بسی شگفتیست            ارادی که نمیذاشت تا اشپزخونه تنها برم و همیشه باهام بود  حالا جدا از من میخوابه خدایا شکرت ولی چ شب سختی رو گذروندم دوست دارم ...
29 آذر 1391

متن زبیا.حتما بخونین

مادر من بدترین مادر دنیاست..... می دانید! آخر او هیچ وقت کارهایی را که مادران فداکار و مهربان انجام  می دهند انجام نداده است. مثلا هیچ وقت نشده که باقیمانده غذای  مرا بخورد یا لقمه دهنی مرا به دهانش بگذارد.   او هیچ وقت به خاطر خراب کردن امتحاناتم برای من زار زار گریه نکرده  یا مثلا برای اینکه غذایم را تمام کنم بشقاب به دست دنبال من دور خانه راه نیفتاده است.   به نظرم او اصلا من را دوست نداشته باشد چون او هیچ گاه فقط برای  من بستنی نمی خرد و همیشه همراه من بستنی می خورد و بستنی  خوردن من را هم تماشا می کند. یا مثلا وقتی من بازی کرده ام...
27 آذر 1391

اراد پیشم نیست

سلام عشق زندگیم کجایی؟ مامانی داره میمیره از  تنهاییی   از دیروز داره رو مغزمون راه میره که من با حاجی مامان وبابام میخوابم.روز نه که کم میرفتیم الان باید شبم بخوابیم اونجا دلم طاقت نیاوردم باباش رو فرستادم دنبالش تا راضیش کرد اومد خونه قربونت برم قلبم   اروز هم با دوستم میخواستم برم دکتر  اراد و دادم مامانم  موقع اومدن رفتم دنبالش اما هر کاری که کردم نیومد گفت ال و بلا که من اینجا میخوابم خودم اومدم خونه.ولی هر ی ساعت باباش رو میفرستادم دنبالش . اخر سر تو ایفون که دیده باباش بازم اومده داد زده از ایفون که من نگفتم شب اینجام؟ منم تمام ریزه کاریهای شبانه اش رو به مامان یاد دادم که مبادا سیل به ...
27 آذر 1391

واقعیت داره؟

چند روزه که خبرایی از همه جا میشنوم .تو مغازه تو نونوایی تو مدارس بچه ها. ایا زمین قشنگمون میخواد نابود شه؟ مسلمونا بیاین هممون دعا کنیم.دعا قضا رو بر میگردونه خدایا به نی نی ها هم فکر کن زمین خوبم دوست دارم یعنی دوست داشتما الان فکر میکنم خیلی زیاد دوست دارم. دوستان عزیزم احتمال اینکه بمیریم نمیدونم چقدره .پس حلال کنیم همدیگرو.شاید دیگه ...... زمین جون با ما اینکارو نکن .من یکی طاقت ندارم
20 آذر 1391